-
تولد علی
دوشنبه 12 مرداد 1394 13:46
اون هفته تولد علی کوچولو بود اینم یه عکس سه تایی:
-
کلاس لگو
سهشنبه 9 تیر 1394 16:41
دخترم از هفته ی پیش میره خانه خلاقیت کلاس لگو. خیلی دوست داره . روز اول که بردمش همه بچه ها گریه میکردند نمیخواستن برن توی کلاس و با مامانهاشون رفتن گل من خیلی خوب رفت ولی وقتی کلاس تموم شد همه رفتن و باران مهر گریه میکرد من میخوام بمونم مربیشون هم میگفت خلاقیت این دختر فوق العادس. مامانی امیدوارم همیشه رو لبات خنده...
-
تولد بابایی
سهشنبه 9 تیر 1394 16:37
ببخشید بابت دو هفته دیر کرد. شب تولد بابایی خونه باباجون امیر بودیم برای بابایی کیک گرفتن و تولد داشتیم. این هم عکسش . باران مهر برای باباییش یه اسپری خرید.
-
جزیره بازی
شنبه 19 اردیبهشت 1394 10:18
باران مهر برای اولین بار به جزیره بازی رفت پیش خاله های مهد بازی کرد. باغ وحش کوچولوشون رو دید و نقاشی کشید. وقتی موقع برگشتن به خونه رفتیم روی پل فردوسی از اون بالا که جزیره رو دید داد زد : مامان یه جزیره میبینم.
-
مامان جون و فرشته هاش
شنبه 19 اردیبهشت 1394 10:13
این هم عکس باران مهر و آجی سارا و دادا علی با مامان جونشون ایشاله به زودی تیم والیبالشون جور بشه.
-
آجی سارا ، یه فرشته کوچولو
جمعه 28 فروردین 1394 18:41
خوب یه فرشته کوچولو به خانواده اضافه شده . حالا به قول باران مهر، دختر من یه داداش علی داره و یه آجی سارا. این هم یه عکس دو نفره. علی کوچولو هم که افتخار نداده .
-
سفره هفت سین
جمعه 28 فروردین 1394 18:35
ببخشید خیلی دیر شد. باران مهر امسال برای سفره هفت سین یک سبد تخم مرغ رنگی درست کردو تقریبا هر روز تعطیلات ، دکور سفره رو تغییر داد. خانمی شده دیگه!
-
گل بهار یک جایزه زیبا
یکشنبه 3 اسفند 1393 21:23
باران مهر شب جمعه توی جلسه قرض الحسنه خونه ماماجون طاهره برای همه سوره توحید رو بلند خوند و کلی تشویق شد . بابا باران هم دیروز برای جایزه براش یه عروسک بافتنی گرفت. باران مهر اول اسمش رو دانیال گذاشت بعد دافی ولی بعد کلا نظرش عوض شد و اسمش رو گذاشت گل بهار.
-
اولین راهپیمایی
چهارشنبه 22 بهمن 1393 20:07
امروز باران مهر برای اولین بار رفت راهپیمایی (به قول خودش پی راه مایی ) و جشن 22 بهمن باباجون ماماجون هم براشون لباسها رو گرفتن کلی ذوق کرده بود . وقتی روی صورتش پرچم کشید مدام میگفت مامان آینه داری؟ هنوز پاک نشده؟
-
پری اختصاصی
سهشنبه 30 دی 1393 09:20
دیشب به بارن مهر میگم هرکسی یه پری داره که خدا اونو گذاشته مراقبمون باشه پریه تو صورتی و پررنگه میگه علی هم داره میگم بله میگه پریش سبزه میگه دای جون هم داره میگم بله میگه پریش قرمزه میگم پری من چه رنگیه میگه صورتی و رنگ دیوار و پررنگ میگم پری بابات چه رنگیه! میگه مامان توی پریه بابایی دیگه من باباش شاه پریان مسئولین...
-
مجسمه سازی
پنجشنبه 25 دی 1393 17:36
این تصویری که گذاشتم مجسمه ی اقتاپوس(به قول باران مهر) هست که از دستمال کاغذی درست کرده .من و ماماجون طاهره داشتیم باهم حرف میزدیم و خانمی بازی می کرد وقتی حرفمون تموم شد دیدیم اینو ساخته .
-
درآستانه ی زمستان
چهارشنبه 10 دی 1393 16:36
در آستانه تولدت هستیم عشق مادر شیرینی لبخند همیشه میزبان صورتت باشد گل من زمستان که به آستانه ی سرما میرسد اگر همه جا هم خشکسالی باشد در خانه ی من صدای باران می پیچد زمستان آمد. باران آمد. مادر با باران آمد. باران با مهر آمد. باران مهر آمد...
-
نقاشی
سهشنبه 25 آذر 1393 17:03
یه دایره برای باران مهر کشیدم بهش گفتم می تونی باهاش یه آدم بسازی اینو کشیده صورتشو جانه من داشته باش چه قیافه ای! درست مثل اخم کردنه خودشه قربونش بره مامانی
-
محبت
سهشنبه 11 آذر 1393 21:39
من برای تو تنها عشق میخواهم و محبت اینکه عزیز مادر قلبت همواره با صدای عشق بتپد و با نور ایمان روشن باشد دخترم هماره مهربان باش و باران مهر و محبتت را برقلب دیگران ببار
-
چیزهای بااهمیت
دوشنبه 3 آذر 1393 17:44
جمعه گذشته رفته بودیم پارک باران مهر آخراش خیلی اذیت کرد یه خانواده کنارمون بودند که یه دختر داشتن به باران مهر گفتیم حالا که ما رو اذیت میکنی دوستمون نداری نگاه کن ببین اگه اون آقا و خانم رو دوست داری بابا مامانت بشن تو رو با دخترشون عوض کنیم باران مهر کلی بهشون دقت کرد براندازشون کرد بعد با ناراحتی گفت پس چکمه هام...
-
یک روز خاطره انگیز
پنجشنبه 8 آبان 1393 17:32
دیشب برای سالگرد عقدمون غلامرضا گل خریده بود باران مهر تا سوار ماشین شد گل رو برداشت و گفت: بابا مرسی بابایی همیشه برام گل بخر غلامرضا من سالگرد ازدواج مسئول دفتر ثبت و...
-
داستان
سهشنبه 6 آبان 1393 09:21
دیشب برا باران مهر قصه چوپان دروغگو رو گفتم بعد گفت حالا من یه قصه میگم یه نی نی کلاغه بود از مامان بابا آجی داداش دور شده بود قار قار می کرد یه موشک اومد گفت چی شده گفت می خوام برم پیش مامانم اینا موشک گفت ببرمت گفت ببر موشک گفت سوار شو گفت من که نمی خوام بیام موشک گفت الکی گفتی خندید گفت اره می خوام بیام سوا موشک شد...
-
سفر به شمال
پنجشنبه 20 شهریور 1393 20:47
هفته گذشته با باباجون علی اینا(به قول باران مهر) رفتیم سفرشمال کلی به دخترم خوش گذشت حسابی شنا کرد اسب سواری کرد جنگل دید کباب خورد زیارت رفت توی چادر خوابید مدرسه رفت و... این عکس روهم رامسر گرفتیم
-
دوستی از کرمان
سهشنبه 11 شهریور 1393 17:43
چند روز پیش فاطمه سادات از کرمان اومده بود پیشمون شاید فقط چند ساعت پیش ما بود ولی تبدیل شد به دوست باران مهر صبح که دخترم از خواب بیدار شد گفت دوستم کجاست گفتم رفته خونشون گفت بوسش نکردم بعدش گفت مامان من از اون چادر سیاه ها مثل فاطمه میخوام که گل بزنم یه طرفش دخترم عاشقه مدل روسری و چادر سرکردنش شد انشاله بانوی...
-
فرهنگ لغت باران مهر
شنبه 18 مرداد 1393 23:04
بشباق تباک ممیشه هوندونه ناخ مماغ شمک ابلو ...
-
تجربه شب قدر
دوشنبه 6 مرداد 1393 16:51
باران مهر امسال با مامانی برای شب قدر اومد مسجد رضوی و خیلی هم دختر گلی بود با اون چادر گل گلی که براش خریدم البته از نصفه های شب به بعد شیطونی برش غلبه کرد و هی گفت برم پیش باباجون علی و ادامه داد تا آخرش خوابش برد ...
-
اردو
سهشنبه 17 تیر 1393 11:57
باران مهر تو تلویزیون دیده بچه ها رفتن اردو چادر زدن گفت ماهم بریم اردو منم بردمش اردو ...
-
پاتریک
جمعه 13 تیر 1393 23:22
دیشب رفتیم بازارچه خیریه با خاله اکرم و خاله مژگان باران مهر می خواست عروسک بخره بهش میگم باب اسفنجی بخر میگه نه من پاتریک میخوام از من اصرار باب از اون اصرار پاتریک قشنگتره آخرش من قانع شدم من نمی دونم این تپل مغز فندوقی کجاش قشنگه آخه
-
شعر گابی
چهارشنبه 11 تیر 1393 12:21
باران مهر شعر آهویی داشتم... رو عوض کرده و اصرار داره منم همینطوری همش براش بخونم: یه گابه نازی داشتم خیلی دوسش می داشتم گرگه اومد و بردش سرپانشستو خوردش خوب نگهش نداشتم کاشکی اونو می بستم بعد هم میگه مامان چرا ناراحته چرا گریه می کنه و من توضیح میدم که خوب گرگه گاوش رو خورده و...
-
واژه صبر
جمعه 6 تیر 1393 00:38
امروز چندبار برای نوشیدن سریع چایی لبان کوچکت سوخت و تو چندثانیه یکبار این کار را تکرار کردی مامانی و من هی گفتم صبر کن و تو دوباره... عزیز دلم می خواهم بنویسم برایت از صبر که زیباترین واژه ماندگار زبان است کودکم صبوری عادت زیباییست که اگر با آن خو بگیری قلبت سرشار از عشق می گردد و سختیها برایت آسان. نور چشمانم می...
-
پسرا گریه نمیکنن
یکشنبه 1 تیر 1393 17:13
امروز دای جون اومده بود خونمون باران مهر رو موتورش شیطونی می کرد .امین بهش گفت می افتی گریه می کنی ها باران مهر گفت : پسرا که گریه نمی کنن دخترا گریه می کنن نی نی ها گریه می کنن بزرگا گریه نمی کنن من گریه نمی کنم.
-
برچسب
جمعه 30 خرداد 1393 12:47
امروز گل مامان رفته و برچسبهای عکس دورا و دیگو رو چسبونده به دیوار اتاقش میگه خوشگله میگم بله ولی بابا دعوا میکنه میگه نه منو دعوا نمی کنه که تورو دعوا می کنه
-
اولین یادداشت
پنجشنبه 29 خرداد 1393 18:42
امروز عزیز دلم اولین لالایی کودکانه ای که برایت سرودم را می نویسم همچنان که دوستش داری و من با زمزمه اش یاد خاطرات شیرین و تلخ بسیاری می افتم لالا لالا لالاش می یاد باران خانم لالاش می یاد خواب داره تو چشاش می یاد باران خانم لالاش می یاد لالا کنه باباش می یاد لالا کنه باباش می یاد نازگل من لالاش می یاد جون دل من لالاش...